به ابراهیم ها
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

       این خاندان اسماعیل کش است. اسماعیل ها در

آغوش ابراهیم قربانی می شوند، و هیچ    گوسفندی

 فرستاده نمی شود. انگار سهم این خاندان از پیمانه

 های زندگی اندازه ای مطلق و معین قرارداده شده که

 از آن سهمی برای اسماعیل ها نمانده.

ابراهیم ها بر گورهای تازه چهره های داغدار را بر شانه

 های فرو افتاده یکدگر می فشرند و دست بر پشت

هم می زنند که«می دانم»، و پرده های اشک را با

 عینک های سیاه می‌پوشانند، و پرپر گل های زرد و

سفید و سرخ را برخاک تر می پاشندکه :

«ببینید پرپر شد!»


موضوع انشا
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

از دو موضوع انشائ زیر یکی را به دلخواه بنویسید:

 

1 - علم بهتر است یا ثروت

 

2 - تنهایی

 

اکنون که قلم به دست گرفته و با جوهر سیاه بر خطوط این کاغذ سفید

 

 می نویسم باید بگویم البته بر همه کس واضح و مبرهن است که

 

تنهایی چیز خوبی نیست انسان باید..........

 

وتنهایی با هم نبودن است، با هم گام برداشتن اما تنها رفتن، رو در روی

 

هم نشستن و ندیدن. سیل واژگانی است که بر گوش تو جز سکوت

 

نیست.

 

 

تنهایی من بودن است و تو بودن در هنگامه «ما» و «گاه»ی است که در

 

میان همه در خویشتن طی میکنی.

 

و با هم بودن، حنجره مرغکی خرد است که بر دامنت آرمیده و تو را با

 

آوای خویش به نام می‌خواند.


عاشقانه ها
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

عاشقانه 1

 

تیزی صدای کلاغ آسمان را به دو نیم کرد و از خاکستری ابر گذشت و به

 

جایی در آن دورها خیلی دورتر از نرده های سبز رفت.

 

    همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی.......

 

 

همهمه ای می آمد، صدای کلاغ در همهمه گم شد.

 

١۶/٩/۵۴

 

عاشقانه ٢

 

درختان خشک با دست های رو به آسمان رج زده کنار خیابان پناه آدم

 

های نامرئی بودند، از آدم ها فقط صدای همهمه ای مانده بود صدای

 

خرد شدن برگ ها زیر پای آدم ها کنار نرده های سبز در همهمه گم

 

شد.

 

 

    که عشق پناهی گردد، گریزگاهی نه.........

 

١۶/٩/۶۴

 

عاشقانه ٣

 

باران یکریز سرها را در گریبان برده بود، رد آب که برگ های زرد را روی

 

اسفالت با خود می برد با قدم های بی وقفه قطع می شد. آدم های

 

آرام و بی صدا زیر چترهای سیاه از جایی که روزی نرده های سبز

 

داشت می گذشتند. آرام و بی صدا

 

     ای عشق چهره سرخت پیدا نیست.........

 

١۶/٩/٧۴


بند ناف
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥   کلمات کلیدی:

 

هروقت مست می کرد بیاد زن می افتاد، دور از چشم همسرش می

رفت سراغ دفترچه تلفن‌های کهنه و پاره پوره‌ی قبل از جنگ بزرگ

فامیلی و توی صفحه م بین خط خوردگی ها آخرین شماره زن را پیدا

می کرد و زنگ می زد.اخیرا هر از چند سالی توی یکی از این

گردهمایی‌های بزرگ فامیلی که به مناسبت

فوت یکی از بستگان صد، صدو بیست ساله با پیراهن مشکی و ریش

نتراشیده ظاهر می‌شد همدیگر را می دیدند، و زن همچنان گرم در

آعوشش می گرفت. . این بند ناف او و روزهای کودکی و جوانی بود در

خانه های پنجدری ها و شیشه های رنگی ارسی ها، پستوها و دالان

های پیچ در پیچ نیمه تاریک و بازی های بی پایان درحیاط های در

اندردشت وآب روان قنات. و مرد همیشه به یاد داشت شماره تلفن

جدید زن را یادداشت کند.

 _زنگ بزنم بعد از این همه سال که چه؟ (زن مبهوت پرسید)

_فقط خبری بگیری، کجاست؟ چه می کند؟

_گیرم زنگ زدم و پیدایش کردم، چه می خواهی بکنی؟! پیر شدی مرد!

بزرگ نشدی؟! دست بردار دخترک روزگار جوانی هم برای تو ماندنی نبود

چه رسد به حالا که..

_قضیه پیری و جوانی نیست فقط خبری....

صدای مرد قدیمی شد، زن خواست مخالفت کند بند ناف نگذاشت.

_زنگ می زنم اگر شد، و فقط خبر از روزگارش می گیرم...

ریسمان محکم بود.

امشب هم مست مست بود و باز شماره زن را گرفت و از درد کهنه‌ی

قدیمی گفت که التیامی نیافته و هنوز اعماق قلبش برای آن چشم ها

می تپبد و می خواهد دوباره صاحب آن چشم ها را که روزی رهایش

کرده بود پیدا کند و چه... و چه.... که زن همه را می دانست و بارها و

بارها هم شنیده بود.

_شماره تلفن خانه تهرانش را پیدا کردم زنگ می زنی؟

 

 


همراه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

در مسیری به درازای یک عمر، زن همواره با او بود. یکی دو گام عقب تر،

 اما همراه و او نه با زن، که با هیچکس نبود. آرام و بی دغدغه رو به

سرابی لبریز از اوهام روزهای خوش گذشته بی نگاهی به پیرامون گام

برمی داشت، و هیچکس همراهش نبود، چرا که هرچه را که کهنه و

فرسوده بود در واپسین روزهای فرهیختگی در آغاز راه وانهاده بود.


تاریخ مصرف
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳   کلمات کلیدی:

توی راحتی باچشمان بسته لمیده و به صدای اذان موذن زاده که از

جعبه  جادو می آید گوش می دهد، از لیوان چای بخار بلند می شود.

صدای اذان تک تک سلولهای تنش را پر می کند. این روزها، این ساله

کمتر به خاطرات فکر می کند هر از گاهی خاطره ای مثل رد شهاب بر

آسمان شب از ذهنش می گذرد. انگار آن روزها مال آدم دیگری بوده که

دورادور میشناخته، به تنهایی می اندیشد و تاریخ مصرف که تمام شده

و دردهایی که پایان ناپذیرند. راهی طولانی سنگین و سخت گذشته.


اسماعیل
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱   کلمات کلیدی:

از چه به مذبح می برندش این که اسماعیل نیست.

این کمان ترک خورده چلیپا بردوش در امتداد رد خون به کجا می رود؟ کو

جلجتا؟

شاید که آرامشی از راه رسد. اما بخشایشی برمانیست:

برما نمی بخشند گنا هان اجدادمان را، چرا که ما بر آنها نبخشیدیم.


آخرین خاطره
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱   کلمات کلیدی:

این سه شنبه نوبتش بود باید شب را در کنار مریض می ماند. وقتی رسید مادر با کلافگی ظرف فرنی بدست غلغل جوشید و گفت: باز هیچ نمی خورد؛ زن به پیرمرد نحیف و رنجور روی تخت که دیگر هیچ اسطوره ای نبود نگاهی کرد؛ گنجشک ها با بی رمقی توی صدایش پری کشیدند؛

-سلام بابائی! باز که عیالت گله داره؟! چرا غذا نمی خوری؟ چشم های کدر پیرمرد رنگی آشنا گرفتند و لبخندی مهربان پوست چروکیده صورت را پر کرد.

- غذا برات بیارم؟ چای؟

دست های لاغر به آرامی از روی سینه استخوانی جدا شدند و دست های زن را در میان سرمای خود گرفتند. چشم ها چیزی گفتند. انگار که بدرور... الوداع...

زن سر تبدار پیرمرد را بوسید......... چه داغ بود!

ماری که دور گردن زن چنبره زده بود حالا به قلبش نیش می زد.


کودک
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩   کلمات کلیدی:

تمام زیبائی جهان درآن دمی است که کودک دستت را می گیرد وکشان کشان به سمت دریا می بردت چرا که فراموش کرده ای با دریا خداحافظی کنی!  و تو می اندیشی چه پیر شده ای که معجزه زندگی را فراموش کرده ای! و تو می اندیشی که دیگر نمی دانی چگونه می توان با دریا خداحافظی کرد! می ایستی و رو به دریا می گویی: دریا کنار تو خوب بود. کاری کن که دوباره برگردیم.

و کودک می گوید تو دریا را آزردی چرا که نباید به دریا دستور داد. و تو می اندیشی که این ذهن کودکانه چگونه با دریا خداحافظی کرده است؟

می گوید: به دریا گفتم دوستش داریم و حتما برمی گردیم!


شورا
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥   کلمات کلیدی:

شورا! این تویی؟! در فاصله میان هستی و نیستی در میانه رویا و

 

واقعیت ایستاده، همچنان خدنگ و استوار با بافه های بلند گیسو

 

و دامن کتان سفید مواج؛ روی تخته سنگی برساحل با نگاهی به

 

دوردست که نسیم خنک شور پوستت را دزدانه نوازش میکند و

 

بی صدا می گذرد. و در وقفه کوتاهی پس از ساعت ها لک لک

 

سکر آور قطار در درنگی از سفری که پایانیش نیست؛ در پشت

 

شیشه های در گذر از شهرهای شب زده تصویر رویاگونه ات

 

آنچنان برمن و آسمان شب کویر مبهوت مانده که انگار جز شب

 

هیچ ندیده‌ای. و حال بر تخته سنگی در ساحل لختی بر جوانی

 

من درنگ کردی تا دوباره بگوئی: در پشت سرت رد چه رویاهایی

 

است

 

رویاهائی که وانهادمشان و از دست رفتند

 

این طور که ساکت ایستاده ای هرگز به من نخواهی گفت رویاهایم چه

 

بودند؟

من چیزی به خاطر ندارم.


تعلیق
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٥   کلمات کلیدی:

خاطره ٢

زن آن پنج انگشت خونین مانده بر دیوار آجری را می شناخت. او و تنی چند که آن جا بودند، و هر بار که دیوار آجری با جای پنجه خونین نمایان می شد بیاد می آورد که این پنج انگشت خونین مانده بر دیوار آجری و در پی آن جریان آرام و مواج خون بر پیاده رو  را می شناسد. پس چرا در آن سیل سیاه خروشان هیچ جا نبود، در این همه سال هیچ وقت هیچ جا نبود. فقط آن روز کنار دیوار آجری.

خاطره ١

لنگه کفش کهنه چرمی سیاه روی اسفالت پیاده رو ول شد. دختر با صدای شلیک با دیوار یکی شد و دستش انگار بخواهد چیزی را چنگ بزند در هوا معلق ماند. زن رو به سیل جمعیت که همهمه کنان فرار می کردند مبهوت. اسلحه سیاه در دست مرد کراواتی بود که با صلابت سر دختر را نشانه رفته بود تا تیر خلاص را یزند.

خاطره ٣

زن با بازوان گشوده در حجمی سیاه غوطه ور بود و همچنان که پایین و پایین تر می رفت آنچنان با مشت های خسته بر خلا می کوبید که انگار دیواری است شیشه ای، ترک خواهد خورد و از لابلای ترک ها شعاع های نور نمایان خواهند شد.

 


گوشواره
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی:

   دست زن قفل گوشواره کشکولی را نرم نوازش کرد آویزه ها بهم خوردند ریز صدا کردند زنجیر روی گردنش لرزید.

   در آینه همیشه دستی گوشواره را به زنجیر می آویخت در آینه همیشه ردیف دندان های سفید پیدا می شد و صدایی که می گفت: وقتی گوش هایت سوراخ نیست باید گوشواره را به گردن بندت سنجاق کنم.

در آینه زن بیست ساله بود و مرد ............ بود.


آه
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

   گرگ و میش بود، دوتائی کوله هایشان را روی دوش انداختند، کفش ها را بین شوخی‌ها و سر و صدا پوشیدند؛ کوه صدایشان می کرد. خنکای صبح رخوت بستر را با خود برده بود اما دست و پایم هنوز کش می آمدند. برای چندمین بار گفتم غذا برداشتید، لباس گرم، خرما یادتان نرود... خدا نگهدارتان....... اگر دیر شد................

   صدایم در هیاهوی رفتنشان گم شد. می رفتند تا خاطره بسازند.

*************** 

   گرگ و میش بود، بیرون سوز اواخر آذر می آمد. بادگیرم را دور کمرم سفت کردم کوله را پشتم انداختم و آهسته از لای در بیرون خزیدم، کوه صدایم می کرد. باز جمعه، باز بی کران آسمان، سختی زمین و سپیدی برف و.... قله و گرمائی که همیشه مرا در پناه داشت. می رفتیم.

   {می آمدی آهسته و پیوسته، مثل همه روز. بودنت را مزمزه کردم.}

ذرات مه روی هم می غلطید دورترها را نمی شد دید. جای پاهامان سپیدی را می آزرد و راه، که می رفت و لای مه گم می شد. سکوت سپید را صدای مان خش می انداخت.

   {صدایت در گرمای بودنت سیلان داشت بم وآرام.}

صدای افتادنی و قهقهه من که آسمان را پوشاند، باز زمین خورده بودم، این بار سیزدهم بود یا چهاردهم دیگر حسابش از دستم در رفته بود: «امروز رکورد شکستم.»   خیس و یخ زده خواستم روی پاهایم بایستم، نگاهم به دستی که آستین تا روی مچ آن را پوشانده بود جفت شد. زبری آستین را مزمزه کردم.

«نخند آخر استخوان هایت را خرد میکنی... با این کفش ها!»

جواب دادم: «هفته بعد..... حتما هفته بعد.» و می دانستم که هفته بعد هم همین خواهد بود.

   غروب بود، برمی گشتیم، صدای افتادنی........ اما نه من!   برگشتم با زمین یکی شده بودی، خواستم که نخندم اما نشد.

گفتی:«دیدی آه ات مراگرفت.»

نگفتم که من کی آه کشیده بودم. نگفتم که دوباره نگاهت شد آهوی زخمی... نگفتم که...

نه.... آه تومرا گرفت.


دوره
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠   کلمات کلیدی:

هرروز را ننوشتم، همه روزهائی را که شمردم ننوشتم،

نه دیروز را و نه روز قبل از دیروز، و نه همه روزهای پیش از آن را

ننوشتم تا هیچ ردی پیدا نباشد،

تا باز دوره نکنم تمام آنچه را در قلبم ماسیده،

تمام آنچه را در چشمم خشکیده.


باران
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩   کلمات کلیدی:

   کوچه همان معبر تنگ و باریک دیروز بود، با همان دیوارهای زشت نوشته و نانوشته، با همان گود کندگی ها، درخت ها هم مثل دیروز لخت و پتی شاخه های خشکشان را رو به آسمان گرفته بودند. پس از کجا بود این همه زیبائی و شور...

                                        باران باریده بود......... باران...

که برگ های قرمز و زرد را خیس کرده بود که بوی خوش خاک باران خورده را همه جا پخش کرده بود.

                                       باران باریده بود.......... باران...


ستاره
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧   کلمات کلیدی:

                                             تابه آسمان برسی!!!

                                                               بالاتر........

                                                                      بالاتر........

                                                                          بالا بروی......

  اگر بخواهی رد ستاره ای را که بی فروغ روی خاک افتاده است بیابی باید:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**ببخشید این دفعه دوست داشتم از پائین به بالا بنویسم فقط برای تنوع!!


سیب
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٥   کلمات کلیدی:

   چنان نازک شده بود که بی تلنگری می شکست شاید همه از آن سیب بود همان که عطرش همه جا پیچیده بود همان که نخورد و رفت. دیگر سبز نبود سر خورد و آرام میانه لیوان سفال افتاد. دنبال عطر سیب هوا را بوئید دستی روی پوست چروکیده قهوه ای کشید مگر زمان گذشته بود؟ چند روز؟ چند شب؟ بیاد نداشت.

فقط خاطره بود


زیر پل
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۳   کلمات کلیدی:

        

   زیر پل همه چیز می فروختند؛ هرکس با هواری متاع خود را عرضه می کرد از جلوی بساطی ها که گذر می کردی پا سست می شد سرکی به این بساط و نگاهی به آن سفره و لند لند کنان از میان انبوه آدم ها که مثل تو بودند با ابروان گره کرده می گذشتی. و دیرترک جز تکه پاره های به جا مانده از ازدحام روز که با وزش گاه به گاه نسیمی جابه جا میشد چیزی نبود.

   روزی ناگهان زیر پل را جنگلی از میله های آهنی یافتی ریشه در خاک و سر در سقف و فردا روزی روی میله ها با مفتول های نازک فلز مشجر شد و روزی بعد از فردا روز ورقه های ضخیم فلز سخت روی مشچرها نصب شد تا دو معبر باریک کناره دیوار و یک راهروی میانی به جا ماند. از راهرو میانی که می گذشتی تنها ورق سرد آهن بود و تاریکی و اگر چشم چشم می کردی تا شاید کسی را ببینی نگاهت جز پاره های کاغذ و خرت و پرت های از باد یا نسیم شب پیشین چیزی نمی دیدی.

   حالا پلی هست که در راهروهای منتهی به مدخل های خروجی و ورودی آن همه چیز می فروشند. هرکس با هواری متاع خودرا عرضه می کند!!

 


اطلسی
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩   کلمات کلیدی:

زن پنجره را باز کرد خنکای غروب تابستان روی پوست صورتش سر خورد چشمهایش را بست تا دیوار بلند سیمانی را نبیند دلش هوای عطر اطلسی کرده بود، با باغچه اطلسی پیش از این ها وداع گفته بود در غروبی از تاریخ کنار اطلسی های تازه سیراب شده، آن زمان که پیرمرد گفته بود هفتاد سالگی برای همه چیز دیر است حتی برای گریه کردن!

کجای جهان ایستاده بود وقتی که گفته بود: «سهم من از دنیا عطر این باغچه اطلسی است و دو نیمه بالایی سروهای بلند همسایه و تکه ای از آسمان مخملی شب»

دلش هوای عطر اطلسی های باغ ملی را داشت با چمن های خیس و فواره های بلند وخنده‌های شادمانه کودکی که لابلای گرته های آب رنگین کمان های لرزان را می جست.

نگاهش روی دیوار سیمانی بالا کشید تا به آسمان رسید، روی فرش مخملی آسمان، زهره قرین ماه شده بود. از تمام سهمش فقط این‌ها را با خود آورده بود.


کهنه گی
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥   کلمات کلیدی:

زن کهنه می پوشید

هیچکس این را نمی دانست، بعداز ظهرهای خلوت  راه می‌افتاد و به کهنه فروشی های آنطرف شهر سرک می‌کشید احتیاط می‌کرد تا کسی نبیندش شلوارهای فاستونی کهنه را پشت و رو می کرد تا با لنگه هایشان دامن شش ترک بدوزد. لباس های رنگ و رنگ را زیر و رو می کرد برای دامن گلدار بلوز یاسی تیره، برای بلوز سبز شال گلدار...... خوب ورانداز می کرد تا مبادا اثری از کهنگی داشته باشند؛ لکه ای، رفتگی، پارگی‌ای... به خانه که می رسید دور از چشم بقیه لباس ها می شست و تمیز اطو می‌کرد تا مجلس بعدی هر وقت مهمانی‌ای در پیش بود دست به کار می‌شد با لالایی سینگر قدیمی می‌دوخت و قواره می‌کرد وقتی لباس تمام می‌شد نگاهی از سر رضایت در آینه می انداخت روز مهمانی موهای تاب‌دارش را افشان پشت سر می‌ریخت یقه را کمی شل می‌کرد تا گردن بلند افراشته‌اش خوب نمایان شودگردن‌بند مروارید بدل را آویزه گردن می‌کرد. سرخاب و سفیدابی افزون بر آن و لبخند شیرین بر لب با شوهر و بچه ها راهی می شد تا مثل همیشه همین که وارد مجلس شود نگاه حسود زنها روی لباس نو سر بخورد و به‌به و چه‌چه‌هایشان را بشنود. در شیک پوشی شهره بود توی مجلس می خرامید و با هرکس از در دلخواه او سخن می‌گفت. همه تحسینش می کردند حتی دخترها نمی‌دانستند مادر این لباس ها را از کجا می‌آاورد. در مقابل پرسش انها همیشه گفته بود از صندوقچه مادر! و نگاه بی باورانه دخترها را نادیده گرفته بود.

صندوقچه مادر... چه روزها و شب هایی که با خیال قواره های پارچه روی هم خوابیده توی صندوقچه سر نکرده بود، کاش این جنون مادر نبود. مادر پارچه دوست داشت هرجا می‌رفت پارچه تحفه می‌آورد. وقت خرید به یاد همه بود برای دختر و عروس و خواهر و زن همسایه پارچه می خرید، اما همین که به خانه می رسید پارچه ها به جانش بسته می شد دیگر نمی توانست دل از آنها برکند همه می دانستند، وقتی بعد از هرسفر مادر درخانه را بروی خودش می بست، می دانستند دارد قواره های پارچه زیر و رو می‌کند هر کدام را صدبار که نه هزار بار بالا و پایین می کرد این مال... نه این یکی برای خودم  نه اون یکی..... و بالاخره همه را برمی داشت و توی صندوق جا می‌داد و به سرعت به لوازم خانگی فروش سر کوچه می رفت و برای عروس و خواهر و دختر و..... پیشدستی‌ای و ظرف میوه‌ای، یکدست استکانی می خرید تحفه می داد. همه سوغاتی! ها را می‌گرفتند و زیر جلکی می خندیدند، می دانستند مادر از پارچه دل نمی کند.

زن وقتی از پرسه زدن توی کهنه فروشی ها دلش آشوب می شد، وقتی از شکافتن این درز و دوختن آن یکی خسته می شد یاد صندوق مادر می افتاد -الان چند قواره آن جاست اگرمی توانست آن همه پارچه را داشته باشد..... و عمر می گذشت.

مادر از دنیا رفت زن پیراهن سیاه سوگواری را هم از کهنه فروشی ها خریده بود. اندوه از دست دادن مادر سخت و سنگین بود، صندوق به فراموش خانه ذهن سپرده شد و به یاد هیچکس نیامد، تا زمان فروش خانه پدری، آن زمان دوباره درخشید همه گفتند این صندوق سهم توست تو خیاطی هنرمندی بچه ها با شوق صندوق را به خانه آوردند و پارچه‌ها روی فرش پهن شد رنگارنگ و الوان این دختر ساتن آبی را قد می گرفت و آن یکی پارچه گلدار بنفش را شوهر فاستونی انگلیسی طوسی را ورانداز می کرد. مامان خودت چی؟ کدام را برمیداری؟ زن تکانی خورد بعد فکر خواهد کرد بعد تصمیم خواهد گرفت. اول ساتن آبی را دست گرفت آرام برش زد و کوک زد دختر ذوق زده لباس نیمه کاره را پوشید کوک ها یکی یکی شکافت، آستین از آرنج بالاتر نرفت دختر بغض آلود گفت مامان اندازه هام یادت رفته.

پارچه گلدار بنفش هم به همین سرنوشت دچار شد انگار خیاطی از یادش رفته بود دست‌هایش می لرزیدند باید اول چیزی برای خودش می دوخت شاید طلسم می شکست، حریر سبز را برداشت اندازه کرد با دقت ذره ذره برید کوک های ریز کنار هم زد پیراهن را پوشید... اما لبه های دامن دهن کجی می کردند آستین ها گشاد و از سرشانه آویزان بودند بغض کرد چرا نمی توانست بدوزد. پارچه نخی زرد را برداشت فقط یک دامن ساده، همین، هزار دفعه دوخته.... چیزی نیست اندازه گرفت هزار بسمه اله گفت و قیچی را روی پارچه گذاشت قلبش چکش به شقیقه ها می کوفت.تکه های پارچه زرد کنار تکه های حریر سبز روی فرش پخش بود کوک ها زده شد زن دامن را پوشید اندازه نبود، اندازه نبود...کجای کار خراب بود پایین دامن کج بود کوک ها یکی یکی از هم می شکافت به گریه افتاد، کجای کار خراب بود... دست برد تا پارچه دیگری بردارد ، تردید کرد و عقب نشست صورتش از دانه های عرق پوشیده شده بود پشت به دیوار داد و کوفته به انبوه پارچه های الوان نگاه کرد.کجای کار عیب داشت.


← صفحه بعد