هروقت مست می کرد بیاد زن می افتاد، دور از چشم همسرش می
رفت سراغ دفترچه تلفنهای کهنه و پاره پورهی قبل از جنگ بزرگ
فامیلی و توی صفحه م بین خط خوردگی ها آخرین شماره زن را پیدا
می کرد و زنگ می زد.اخیرا هر از چند سالی توی یکی از این
گردهماییهای بزرگ فامیلی که به مناسبت
فوت یکی از بستگان صد، صدو بیست ساله با پیراهن مشکی و ریش
نتراشیده ظاهر میشد همدیگر را می دیدند، و زن همچنان گرم در
آعوشش می گرفت. . این بند ناف او و روزهای کودکی و جوانی بود در
خانه های پنجدری ها و شیشه های رنگی ارسی ها، پستوها و دالان
های پیچ در پیچ نیمه تاریک و بازی های بی پایان درحیاط های در
اندردشت وآب روان قنات. و مرد همیشه به یاد داشت شماره تلفن
جدید زن را یادداشت کند.
_زنگ بزنم بعد از این همه سال که چه؟ (زن مبهوت پرسید)
_فقط خبری بگیری، کجاست؟ چه می کند؟
_گیرم زنگ زدم و پیدایش کردم، چه می خواهی بکنی؟! پیر شدی مرد!
بزرگ نشدی؟! دست بردار دخترک روزگار جوانی هم برای تو ماندنی نبود
چه رسد به حالا که..
_قضیه پیری و جوانی نیست فقط خبری....
صدای مرد قدیمی شد، زن خواست مخالفت کند بند ناف نگذاشت.
_زنگ می زنم اگر شد، و فقط خبر از روزگارش می گیرم...
ریسمان محکم بود.
امشب هم مست مست بود و باز شماره زن را گرفت و از درد کهنهی
قدیمی گفت که التیامی نیافته و هنوز اعماق قلبش برای آن چشم ها
می تپبد و می خواهد دوباره صاحب آن چشم ها را که روزی رهایش
کرده بود پیدا کند و چه... و چه.... که زن همه را می دانست و بارها و
بارها هم شنیده بود.
_شماره تلفن خانه تهرانش را پیدا کردم زنگ می زنی؟